|
حتما شما هم با هموطنان عزیزی که به تازگی از وطن برگشتند و به قولی نه از امکانات اروپایی خودشان می توانند بگذرنند ونه از دیدار خواهر ومادرشان ، برخورد کرده اید . افرادی که تا همین چند سال پیش هر کدام داعیه مبارزه با رژیم آخوندی را داشتند ولی در پروسه زمان تبدیل به لمپن هایی شدند که ترس از فردای ناپیدایشان آنان را براستی کور کرده و در هر مکانی به دفاع از رژیم آخوندی می پردازند و برای توجیه رفتارشان دلیل های آنچنانی می آورند. برای آنان خیابان های عریض و آسمان خراش های مدرن مظهر پیشرفت شده و به روی خود نمی آورند که سرمایه و ثروت ملی که اتفاقا بخشی از آن به همین حضرات تعلق دارد چگونه توسط سرمایه داران زالو صفت که همگی به نوعی به آخوندها وابسته اند به تاراج رفته است. روزی نیست که نخوانیم و یا نشنویم که چه جنایاتی در ایران رخ میدهد.
صحبت از سنگسار و اعدام نیست بحث بر سر به زوال رفتن موجودیت انسانیست که تنها بخاطر فقر و وجود اختلاف طبقاتی سر برآورده . ذکر نمونه کم نیست. روی سخنم با ایرانیانی است که یک پا آنطرف دارند و پایی اینجا و بی خیال به حوادث بسیاری که هر روزه رخ می دهد به توجیه خود می پردازند. نمونه زیر تنها گوشه كوچکی از این دست می باشد. آیا تا به حال هموطنان سفر کرده به دیار مادری غیر از متروهای آنچنانی تهران و برج های سر به فلک کشیده ، کارتن خوابها را ندیده اند دختران جوان خیابانی که فقط به خاطر زنده ماندن تن به هرکاری می دهند را چطور ؟ و یا کودکانی که در حسرت یک لقمه غذا زباله ها را زیر و رو می کنند؟ به گمانم هموطنان ما چنان سرگرم خرید و دید وبازدید هستند که اگر هم در سر چهارراها به این گونه نمونه ها برخورد کنند چشمان شان را می بندند تا دچار عذاب وجدان نشوند و یا شاید هم بخاطر برگشت بی خطر به اروپا کور وکر می شوند.
مطلب زیر را بخوانید تنها نمونه کوچکی ست از فقر و تباهی یک نسل.
دست نوشته های یک مامور سازمان ملل در مشهد ( برگرفته از سایت انتگراسیون)
بعنوان مامور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون 1951 به مشهد رفته بودم . طبیعی است که و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است . خیلی ها فکر میکردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تامین کنیم. از بیرون UN اسم همه فکرمی کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف برآن شده بود . افغان ها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنان پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود درایران صحبت می کنند . و بعد از آنان پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند ؟ حتما آنها می گویند ژنو . بعد دست یک خدمتکار كه با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنوگذاشته شده است.
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند به ما به چشم خیانتکاران وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق کنوانسیون 1951 کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتما باید در کشور ثالثی این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمی تواند به دفتر مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد. یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تامین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آیند به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مامور سازمان ملل است ؟ به مامورین وزارت کشور اعتماد نداشتند. از همکارم خواستم بیرون برود برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملا محفوظ می ماند و در پروندهای سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت وآرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود . خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی میزد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به افغانی ها نمی خورد . حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت . من کمک می خواهم.
فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت : نه. گفتم : ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم . بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران/ مشهد. گفتم : متاسفم لطفا تشریف ببرید.
قبلا هم چنین اتفاقی افتاده بود . ایرانی هایی که فکر می کردند مامورین سازمان ملل کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند. می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طول می کشید که به آنان بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مامورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها هم دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترک می کردند.
با صدایی گرفته گفت . من کمک می خواهم . با خودم گفتم باز این سناریو قراراست تکرار شود. به صندلی تکیه دادم و اجازه دادم مشکلش را بگوید . می گفت ومن توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر . گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید. با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست کمک کنید. گفت : شوهرم افغانی است.
شروع شد. باز هم یک بدبخت دیگر دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای که در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شوند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد. رویه اشتباه وزارت کشور.
ازدواج شرعی و غیر رسمی. چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج کنند ، شرعی ازدواج می کنند. قیمتش هم بین یکصد هزار تا یک میلیون تومان است. به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت کشورهم تبعه خودش را اینطور حفظ می کرد که به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند . گفتم : کار شما چندان هم سخت نیست. بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حکم میدهد و شوهرتان را از ایران اخراج می کنند.
گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید. گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم : بگو مشکل چیست.
گفت : پدرم معتاد است. ما هفت تا خواهر وبرادریم ، من بزرگتر از همه هستم ، پدرم از من بدش می آید. می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد. اگر پسر بودی می توانستی کمک خرج من باشی. منظورش از کمک خرج این است که می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوک می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سرکوفت می زد.
زیاد داستان جدیدی نبود. نگاهش کردم . مستقیم و خیره به موزائیک جلو پایش نگاه می کرد. پاهایش را محکم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند. دست خود را روی پایش گذاشت تا جلو لرزش را بگیرد. ولی دست هایش هم می لرزیدند.
تا اینکه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم کارهای خانه رابکنم . کسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می کنیم . یک ختنه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم کار می کند تا بتواند خرج ما و مواد بابام را بدهد. غلام سخی آمد پیش پدرم. پدرم مرا برانداز کرد و گفت : یک میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد. با هم چانه زدند و سر هفتصد هزار تومان توافق کردند. دیگر هر چه تریاک آورد پدرم کمتر از هفتصد هزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست ویک هفته بعد آمد و پول را داد ومن نزد ملای محله به عقد غلام در آمدم.
گفتم : خوب اینکه چیز تازه ای نیست. متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد. ما کاری نمی توانیم بکنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و داد خواست طلاق بدهید.
لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت . در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از سه متر با من فاصله دارد.
گفت: حداقل گوش کنید.
گفتم : ما وقت گوش کردن نداریم. بفرمایید.
به چشمانم زل زد و با بغضی فروخورده گفت : باید گوش کنید . سیگاری آتش زدم و تکیه دادم و با دست اشاره کردم که ادامه دهد. گفت : من فقط هفته ای یک شب غلام را می بینم . گفتم آخر این هم شد مشکل؟ حتما می رود دنبال پخش مواد. گفت . شاید هم برود ولی این مشکل من نیست. گفتم : خانم دست بردار. چند سالته ؟ گفت نوزده سال
گفتم : شکر خدا که عقلت کار میکنه ؟ گفت : نمی دانم . بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم. گفتم :خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را باید در خانه نگه داشت. اگر سر براه نیست جدا شو. این که مشکلی نیست . گفت: نمی دانم . گفتم : پس مشکلت چیه؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم .
نمی دانستم چه باید بگویم . خشک شدم . اشک از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد . گفت . اوایل فقط می ترسیدم و گریه می کردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شب های بعد آدم های دیگر آمدند نمی توانستم هیچ چیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می کردند
گفتم: کتکت می زدند؟
گفت: اوهوم. گفتم : همه افغانی هستند؟ شش تای دیگر؟
کفت: اوهوم .
دیگر تحمل نکرد. هنوز هم می لرزد. گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه می کرد و دستانش می لرزیدند. گفت . به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ؟
گفت : من که پول نداشتم هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حق شان را می خواهند
گفتم: بی رحم بی همه چیز لااقل به من رحم کن.
گفت : رحم که ما را ارضا نمی کند.
حالا آمده ام شما برای من کاری بکنید . تو را به خدا نجاتم بدهید. دوبار رفتم قهر به خانه . قبل از اینکه چیزی بگویم پدرم با کتک انداخت بیرون. می ترسید غلام سخی بیاید و پولش راپس بگیرد. غلام سخی مرا می آورد خانه و دوباره همان قضایا. بدبخت شده ام. فقط یک توده گوشت واستخوان شده ام. تو را به خدا نجاتم بدهید. بلند شدم .
دوست وکیلی داشتم که در آنجا وکالت می کرد. با موبایل بهش زنگ زدم و گفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق والوکاله اش را خودم می پردازم . بلند شد.
گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر کنم. گفت : که می تواند راه برود. با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم. همکاراداره اتباعم با اخم به من نگاه کرد. پیش خود گفت که این خیانت کارها کم درد سر دارند. حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند. به آرامی گفتم که چادرش را برسرش بیاندازد. وقتی از پله ها می رفتیم ازاو پرسیدم صبحانه خورده است یا نه؟ گفت : که فقط روزی یک وعده غذا می خورد.
پیشانیش عرق کرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم.
كامران پارسائي
|